وبلاگ پسرم

وبلاگ بچه های بهشت

 (وبلاگ پسرم علی اکبر اسلامی)

از آن وقتی که نقاشی اش را در وبلاگ گذاشته ام راه به راه طرح می زند و می آورد که آنرا بگذارم در آفتاب مهتاب.

دیدم این همه استعداد دارد هرز می رود گفتم حیف است؛

کمکش کردم تا وبلاگی راه اندازی کند،

(اسم وبلاگش را هم خودش انتخاب کرد)

 

 

یه چیزی بگم:

 علی اکبرم، فدای علی اکبرت یا حسین!

زندگی یعنی بندگی

 

همین اول یه چیزی بگم:

گفتم: کاش بیشتر از این مرد الهی بهره می بردیم.

گفت: الان هم هستند کسانی که از آنها بهره ای نمی بریم.

او چه شیرین و دلنشین برایمان سخن می گفت:
اگر خودمان را درست بکنیم، خدا کافی است.
ما می خواهیم اگر دلمان خواست دروغ بگوییم، اما کسی به ما حق ندارد دروغ بگوید.
بابا با خدا بساز، کار را درست می کند. چرا در خلوت و جلوت، دلت هر چه می خواهد می کنی؟

حالا که این کارها را کرده ایم، باید توبه بکنیم، باید تضرع کنیم.

بالاخره، حالا که کار را به اینجا رساندیم، خودمان می دانیم دوایش استغفار است،[آیا استغفار] می کنیم؟

تا خودمان را اصلاح نکنیم و با خدا ارتباط نداشته باشیم، با نمایندگان خدا ارتباط نداشته باشیم، کارمان درست نمی شود؛ امروز تا فردا، تا پس فردا، این که کار نشد.
تا رابطه ما با ولی امر، امام زمان صلوات الله علیه قوی نشود، آیا کار ما درست می شود بدون اصلاح نفس؟ 

 ما از خودمان هم باید بترسیم.

در خلوتمان با خدا، تضرعاتمان، توبه مان، نمازهایمان، عباداتمان، مخصوصاً دعای شریف « عظم البلاء و برح الخفاء » را بخوانیم؛ از خدا بخواهیم برساند صاحب کار را؛ با او باشیم. حالا اگر رساند؛رساند ! اگر نرساند، دور نرویم از کنار او، از رضای او دور نرویم. او می بیند، او می داند حرفهایی که ما به همدیگر می زنیم. او عین الله الناظره [است] و جلوتر از ماها می شنود حرف ما را؛ بلکه خودمان که حرف می زنیم این صدا از لب می آید به [طرف] گوش، فاصله ای دارد، او جلوتر از این فاصله، حرف خودمان را می شنود، از خودمان، کلام خودمان را؛ آن وقت [آیا] ما می توانیم کاری بکنیم که او نفهمد؟ می توانیم کاری بکنیم که او نداند؟

 العبد محمد تقی بهجت

آخرهم یه چیزی بگم:

زندگی یعنی بندگی

 

یادته؟

این شامپو ها یادته؟

اوایل دهه شصت، آن روزهایی را که تنها شامپوی موجود، شامپوی خمره ایی زرد رنگ بالا بود. تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می کردیم و اگر شانس یارمان بود و از همان شامپو ها یک عدد صورتی رنگش که رایحه سیب داشت گیرمان می آمد حسابی کیف می کردیم.

یادت هست صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت، بگو مگو ها سر کپسول گاز که با کامیون در محله ها توزیع می شد، اجناس کوپنی، گوشت یخی، روغن، برنج و پودر لباسشویی را یادت هست.

همه اینها بود، بمب هم بود و موشک و داغ شهید و ...

اما
یادم هست با تمام فشارها، وقت جمع آوری کمک های مردمی به جبهه، همه داشته ها و نداشته هایشان را مردم می آورند.


همسایه ها از حال هم با خبر بودند، صله رحم ها به راه بود، لبخند بود، مهربانی بود، خب درد هم بود.

امروز اما فروشگاه های مملو از اجناس لوکس خارجی در هر محله و گوشه کناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در آنها هست. از انواع شکلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس و لوازم آرایش تا موبایل و تبلت، داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا تا بستنی با روکش طلا، رینگ اسپرت تا...

ولی امروز با تن های فربه، تکیه زده بر صندلی نرم اتومبیل هایمان دائما داریم غر می زنیم و ناشکری می کنیم. می خوریم ولی اشتهایمان برای مصرف، تجمل، پز دادن و له کردن دیگران سیری ناپذیر شده است.

می شود شیرینی این همه نعمت را باتشکر ازخالق ومخلوق، در ذائقه هایمان دائمی کنیم.

 

یه چیزی بگم:

بـیـگانگی نـگر که من و یــار، چون دو چـشـم

همسایه ی همیم و خانه ی هم را نـدیده ایم

 

آمدی، چه خوش آمدی!

سالروز ورود کریمه اهلبیت حضرت فاطمه معصومه علیهاسلام برشهر مقدس قم مبارکباد.

757858_orig.jpg

757856_orig.jpg

757857_orig.jpg

757854_orig.jpg

757855_orig.jpg

757851_orig.jpg

757852_orig.jpg

 آمدی/ چه خوش آمدی/ که به عاشق دلشده سرزدی

یار من/ خریدار من/ تو کریمه آل محمدی

آمدم/ نکردی ردم/ نگفتی برو اسمت رو خط زدم

شاکرم/ که مستاجرم/ زیر سایه دختر حیدرم

 

 

یه چیزی بگم:

بانویی که اینهمه گل به پایش ریختند، زیر لب داشت می گفت: یازینب!

دلدار منی

 

تقدیم به دلداری که به عشق او دلهای بسیجیان آسمانی است!

"سلام بر ساکن قلبم، مهدی فاطمه عجل الله تعالی فرجه الشریف و نایب نازنینش"

دریافت طرح با ابعاد بزرگتر

 

یه چیزی بگم:

مرداب به رود گفت: چه کردی که زلالی؟ رود گفت: گذشتم!

 

ادامه نوشته

ایران هسته ای

 به پاس مجاهدهای دانشمندان ایران زمین و به مناسبت موفقیت های جدید هسته ای

هدیه به روح دانشمند جوان شهید مصطفی احمدی روشن

 

یه چیزی بگم:

خدایا! تقوایی بده که با هر تق، وا نرود!

یک مقایسه تکان دهنده!


شاید برای بعضی تکراری باشد ولی خیلی ها را به فکر فرومی برد.

این شیرماده پس از شكار آهو متوجه می شودكه شكارش بارداربوده، او سراسیمه میشود، نخست تلاش میکند تا بچه را نجات دهد، و از دریدن شکارش دست برمیدارد. اما وقتی نمیتواند بچه را نجات دهد بروی زمین در کنار شکارش دراز میکشد، عکاس بعدا پی میبرد که شیر سکته کرده است

و در کنار این عکس تصویری از یک صهیونیست با تی شرتی که رویش نوشته:
 یک تیر و دو نشان با تصویری از یک زن باردار محجبه

یه جیزی بگم:
بزرگترین گروه های حقوق بشری در دنیا اگر به جای صهیونیستها به دست شیرهای درنده بود خیلی دنیای بهتری داشتیم.

ملک عبدلی

 

موضع یک بام و دو هوای ملک عبدُلی

 

یه چیزی بگم:

الهی! هیچ راه فراری از حکومتت نیست، الا به سمت خودت!

 

سوگواره فیلم زجر

خیلی جالبه، آزادی از این بیشتر؟ فیلم می سازند که در این مملکت آزادی نیست!

بابا چرا صدای هیچ کس در نمی آد؟ بعضی وقتا می گم کاش اصلا صداو سیما و وزارت ارشاد و سازمان تبلیغات و ستاد امر به معروف و تشکلات متعدد دولتی عریض و طویل حراست از ارزشهای اسلامی نداشتیم تا مردم تکلیف خودشون رو می دونستند و دلشون خوش نبود که یکی هست که از ارزشها دفاع کنه!!!

در این جشنواره همه جور قر و غمزه ای هست الا فجر و انقلاب و اسلام.

مشکلات سوگواره فیلم زجر(!) ریشه ای تر از این حرفهاست. کسانی با پول بیت المال و همچنین با امنیتی که از خون شهدا بدست آمده، جشنواره ای برگزار می کنند که نام انقلاب را یدک می کشد ولی در آن هیچ خبری از ارزش ها نیست. در این جشواره به تنها چیزی که توجه نمی شود و از همه مظلوم تر واقع شده اسلام و ارزش های اسلامی است.

آیا این هنر است که بخواهیم ادای جشنواره های خارجی را در بیاوریم؟ آیا پسر و دخترمان از متن و حاشیه این فیلم ها و سازندگان و بازیگرانش الگو نمی گیرند؟ براستی مسئولیت این همه بی حیایی و دریدگی برعهده کیست؟

بی انصاف نیستم، غیر از یکی دو فیلم، سایر آثار یا خنثی هستد یا موهن. فیلم "گشت ارشاد" توهین به ارزش های اسلامی بود در این فیلم حتی به عزاداری سالار شهیدان نیز توهین شده. و چقدر جای تاسف است که برای فیلم ضدفتنه " قلاده های طلا" چه حاشیه سازی ها که نکردند.

در این جشنواره همه چیز محترم است به جز ارزش های اسلامی. از پول بیت المال شام و ناهار می خورند و جایزه می گیرند ولی به قوانین اسلام کوچکترین احترامی نمی گذارند.

 

یه چیزی بگم:

دلم گرفت...

 

باهمه انتقادی که به مسئله بی حیایی در سینما دارم

اما از کار شما تشکر میکنم!
آقای شیخ طادی با اهدای جایزه ات، به کارگردان فیلم "قلاده های طلا"

خوب نشان دادی فیلمی را که قرار بود دیده نشود!

 

من و بچه هام

عکس زیاد گرفتند از دخترم و دل نوشته اش ولی از آنجا که هیچ کدامش معلوم نبود به دست خودم برسد، آخر راهپیمایی یکی دوتا عکس با همین موبایل دو سه مگاپیکسلی گرفتم تا در آفتاب مهتاب، فرو کنم در چشم آمریکا و اسرائیل!

 

 

یه چیزی بگم:

مـن و بـچـه هام       فــدای آقــام

 

قرار ما با یار

یکی از دوستان یک پیامک مختصر و مفید داد که: "امروز هم نیامد..."

در جوابش گفتم:

یه چیزی بگم:

او امروز آمد، ما سر قرار نبودیم، او فردا هم می آید، قرارمان یادت نرود.

فردا ۲۲ بهمن است!

تنگه احد، تنگه انقلاب، تنگه قلب

بعد از مدتها بالاخره دست به قلم شدم، بگذار یک پست هم بدون تصویر باشد. چطوره؟

فقط چند ضربه ی شمشیر تا پیروزی کامل مانده است، علی و حمزه (علیهماالسلام) که پشت به هم می دهند و رجز می خوانند، معرکه طوفانی می شود، شخص پیامبر هم در خط مقدم جبهه حضور دارد.

مأموران تنگه ی احد با اینکه خود در وسط میدان نیستند اما با هر پیشروی سپاه اسلام حس غرور و افتخار می گیرند و فریاد «الله اکبر»شان بلند می شود. دیگر سپاه اسلام مهیای جشن فتح و ظفر شده است.

هریک از ماموران تنگه از دور غنیمتی را نشان کرده اند. بالاخره خاصیت هر جنگی همین است که در مقابل به خطرانداختن جانت، سهمی هم از غنایم داشته باشی.

هنوز در انتهای معرکه گرد و خاک است. اما غنایم، در زیر نور خورشید دارد برق می زند.

-       نکند دیگران ببرند و چیزی به ما نرسد. حالا این سمت میدان که خبری نیست. اصلا خودمان هیچ، حیف است غنایم روی زمین بماند، اصلا برای دوستان مجاهدمان برمیداریم. درست است که نبی خدا فرموده اند که تا آخرین لحظه ی جنگ، تنگه را رها نکنیم، اما این چهار تا سواره و پیاده، قابل این حرفها نیستند که یک مشت مأمور را معطل این تنگه کنیم. وانگهی اصلا جنگ درست آنطرف میدان است و این طرف که خبری نیست.

-       از همه این حرفها که بگذریم باید انسان کمی هم بصیرت داشته باشد! همه جا که نباید ولی خدا دستور بدهد، خودت اگر دیدی مصلحت در چیز دیگری است، دیگر منتظر امر ولی خدا نباید بمانی، به تکلیفت عمل کن!

-       ببین! الان این همه غنیمت روی زمین است،  جنگ هم که دارد به خوبی پیش می رود حالا که نباید وقت پیامبر را بگیریم و از او نظر بخواهیم. معلوم است که باید به جمع آوری غنایم بپردازیم!

-       اصلا میدانی خدا چقدر خوشحال می شود وقتی دل خانواده ات را با این رزق حلال شاد می کنی؟ بالاخره زن و بچه هم باید از این پیروزی سهمی داشته باشند.

همه با ذکر «الله اکبر» به سمت غنایم هجوم آوردند و تنگه رها شد!

و شد آنچه که شد...

جنگ مغلوبه شد، حمزه، سیدالشهداء شد، ابوسفیانها فریاد به رجزخوانی بلند کردند و دل چاک چاک رسول خدا آنقدر زخم برداشت تا آنجا که عده ای شایعه شهادت حضرت را به مدینه مخابره کردند.

 ***

قصه نگفتم برایتان، تاریخ نخواندم، این همه سرتان را به درد آوردم که بگویم قصه امروز ما همین است. ما نیز مأموریم به حراست از تنگه انقلاب.

زندان ها را دیگران رفتند، کتک ها را دیگران از ساواک خوردند، تبعیدها را "خمینی" ها کشیدند، انقلاب را همین خون شهیدان به بار نشاند، داغ فراق را خانواده شهدا کشیدند، آن وقت قیافه اش را ما گرفتیم.

"مطهری" ها و "بهشتی" ها خودشان را خرج این نظام کردند، رزمندگان هشت سال با همه دنیا جنگیدند، بسیجی ها "همت" به خرج دادند، "باقری" ها طراحی کردند و "باکری" ها عملیات ، اما عکس هایش را ما گرفتیم و پزهایش را ما دادیم.

خون دلهایش را امام ما "خامنه ای عزیز" از دست دشمنان قسم خورده و دوستان بدتر از دشمن خورد، فتنه ها را عاشورا جمع کرد، 9دی را مردم پابرهنه به حماسه تبدیل کردند و ما همه اینها را فقط روزی سه مرتبه از اخبار صدا و سیما شنیدیم.

"روستاها" به همت بچه های جهاد آباد شد و "پل ها" و "جاده ها" و "سدها" را خدمتگزاران ساختند، "رشد علمی و فناوری" را حوزه و دانشگاه به بارنشاندند، "انرژی هسته ای" و "ماهواره ها" و "سلول های بنیادی" و "رادیو داروها" و "نانوتکنولوژی" را نخبگان و متخصصان رقم زدند، "امید" و "نوید" و "شهاب" و "رعد" و "صاعقه" و "ظفر" و "جماران" را هم دلیرمردان دفاعی مان ساختند، "پهباد" فوق مدرن آمریکا را هم دوستان جنگ الکترونیک مان برزمین نشاندند و پروژه های اطلاعاتی و امنیتی از قبیل "الماس فریب" و "ریگی" را هم که سربازان گمنام امام زمان علیه السلام رقم زدند و ما فقط و فقط به همه اینها افتخار کردیم.

ولی آیا تا کنون از خودمان پرسیده ایم که ما برای این انقلاب چه کرده ایم؟

حالا که دارد این شجره طیبه با بار می نشیند آیا تا بحال فکر کرده ایم که از بین این همه آدم، چرا  باید مصطفی احمدی روشن را شهید کنند؟ مگر شهید تهرانی مقدم در ملارد کرج داشت چه کار  می کرد که شهیدش کردند؟ چرا استادشهریاری؟ چرا شهیدان علیمحمدی و رضایی نژاد؟

براستی تنگه ی احد، امروز کجاست؟

بگذار خیالت را راحت کنم. تنگه احد درست همین جایی است که الان هستی، همین جا را حسابی بچسب و خوب حراست کن تا مبادا دشمن از همین راه نفوذ کند. چه دانشجو باشی چه طلبه، کارمند یا کارگر، زن یا مرد، هر که هستی و با هر ابزاری که در اختیار داری، با حرفت، با نوشته ات، با حضورت در فضای مجازی و حقیقی و حتی با همین پیامک هایت از موضع اسلام و انقلاب نگهبانی کن. ولایت دارد در وسط میدان بر صف آمریکا و اسرائیل می تازد، تو مبادا تنگه را رها کنی!

و برای اینکه فریب شیطان را نخوری دوباره استدلال های مأموران تنگه ی احد را مرور کن...

و این نکته اساسی را هم یادت نرود که دشمن ترین دشمنانت، شیطان است.  پس مراقب تنگه قلبت باش!

 

یه چیزی بگم:

می دانی چرا فولاد اینقدر محکم است، چون خیلی بیشتر داغ می بیند!

خانه فتنه

قرآن حکیم: همانا سست ترین خانه ها، خانه ی عنکبوت است.

 

یه چیزی بگم:

از زبون ستاره ها: بازم به ایران، که فضای عالم رو پر از "امید" و "نوید" کرده!

یه چیزی بگم؟

سری جملات کوتاه در قالب مجموعه "یه چیزی بگم؟" در حال آماده شدن است

چند صفحه اش را فعلا داشته باشید

موضوع خاصی نداره! یه مشت حرف دل که شاید حرف دل شما هم باشه.

شما هم اگر خواستید "یه چیزی بگید"، خب بگید! (در قمست نظرات)

ضمنا قالب وبلاگ در دست تعویض است. بزودی..

جمعه افتخار و اقتدار

یا رب

سجده شکر کوچکترین سپاسی است که انسان با دیدن نعمت عظیم رهبری مهربان و قهرمان، حکیم و فرزانه، دانشمند و فاضل، فهیم و عزیز می توان به جای آورد.

دیروز داشتیم در انزوای ناامیدی جان می کندیم که تفکر روح الله ما را به خود آورد تا امروز با آدینه های به یادماندنی افتخار و اقتدار، قدرت اسلام را به رخ جهان بکشیم.

و این بار به قول کامران نجف زاده که می گفت: "وقتی گل می زدیم، چنان به هوا می پریدیم که وزن زمین کم می شد" انگار نه یک بار، نه دو بار، که سی و سه بار جام جهانی را که نه ، بلکه جهانی را فتح کرده ایم .

امام من! بنازم نفست را

با هر نفسی که می زدی از جا کنده می شدیم و بانگ "الله اکبر"مان پتکی بر فرق اسرائیل و آمریکا می شد.

بنازم نفست را که غرور بر باد رفته ملت را برگرداندی و عزت پامال شده "ایل" را به رخ "اسرائیل" کشیدی!

دریافت فایل صوتی خطبه های نماز جمعه ۱۴/۱۱/۹۰ از اینجا

 

حرف دل:

چه نکو رهبر ما درس برائت می داد         فاش می گفت که ما دشمن اسرائیلیم 

طرح های دهه فجر90

ثمره ی ۳۳سال مجاهدت و مقاومت، همین افتخار و اقتدار است. گوارای وجودتان!

 

پوستر شاخص:

 

پوستر لبیک یا امام: 

 

پوستر ۳۳تا۲۲: 

 

یک طرح هم برای جورچین کودک و نوجوان:

 

طراحی پسرم

دیروز داشتم بکوب برای دهه فجر طراحی می کردم که یک مرتبه آقا علی اکبرم -پسرم- وارد اتاقم شد و دفتر نقاشی اش را گذاشت روی میز و با خوشحالی گفت: بابا بیا! این هم طرح من!

بعدهم با اصرار از من خواست تا آنرا به سایت آقا هدیه کنم!

نسل بعد خیلی سریع تر و باهوش تر از ماست.

بابای خوب من

 
سلام دوستان! مدتها نبودم، جای شما خالی زیارت ارباب بودم و دعاگوی همه شیعیان مولا. اما ظاهرا این ایام خیلی عقب افتاده ام از طرح هایی که باید می زدم و تاخیر افتاده. عجالتا این مطالب را داشته باشید تا دست به طرح شوم:
 
شهید سرافراز اکبر قدیانی پسری دارد بنام حسین که می خواهد روضه بخواند برایتان، روضه علیرضای ۴ساله را:
  
 «علی»، «فاتح خیبر» بود، «سیدعلی»، «فاتح خبر» است… خبر مرگ آمریکا و اسرائیل

به عنوان یک فرزند شهید که هنگام شهادت پدر، فقط ۳ سالم بود، چند نکته بنویسم و خلاص.

دیروز از مادرم پرسیدم: شما چگونه به من گفتی که «بابااکبر» شهید شده؟! گفت: اصلا نگفتیم! گذاشتیم خودت بفهمی!
من اما هنوز هم نفهمیده ام!! راست و حسینی اش را بخواهی بدانی، هنوز هم نمی دانم پدرم شهید شده یا نه؟! نه اینکه هم می دانم و هم نمی دانم؛ اصلا نمی دانم!!
تا «بابای ماست خامنه ای»، ما که شهادت پدران مان را باور نمی کنیم. پدران ما شاید چند وقتی آسمان رفته باشند. شاید رفته باشند بهشت، سری به سیدالشهدا بزنند. شاید هم رفته باشند آن سوی هستی! شما نگران ما نباشید؛ برمی گردند. بارها شده که برگشته اند. بارها شده که من در «قطعه ۲۶» دیده ام پدرم را. مزار هر شهید یعنی خود آن شهید… و بارها خواهد شد که علیرضا خواهد دید پدرش را. نه! من هرگز باور ندارم پدرم شهید شده. یعنی هنوز هم نفهمیده ام!! آنچه باور دارم، این است: پدرم «شاهد» است. آنچه باور دارم، این است: «پدرم رهبر انقلاب است». آنچه باور دارم این است: «۹ دی مال بابامه». آنچه باور دارم این است: هر وقت حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای، این رهبر حسینی تبار عاشورایی، «این عمار» بگوید، سپاه شهدا، اولین صفی است که به خط می زند و می گوید: «لبیک یا حسین». آنچه باور دارم این است: ما حکومتی ترین فرزندان شاهد تاریخ هستیم. آنچه باور دارم این است: علیرضا در خانه خاله اش نیست. او مستاجر خاله اش نیست. او مستاجر نیست، چرا که بیت رهبری خانه اوست. خانه پدری اوست و خانه بابا مصطفایش، خانه «آقا». علیرضا درس می خواند، بزرگ می شود، از بابامصطفی هم بزرگ تر می شود، و هسته ای تر می شود و انتقام تیر و ترور را با هم می گیرد. حماسه ما از روضه ما سنگین تر است. این ما نیستیم که می گوییم «لبیک یا خامنه ای»، بلکه تک تک سلول های بدن مطهر پدران ماست. ما هستیم؛ پس هرگز نمی فهمیم که پدران مان کی و کجا به شهادت رسیده اند. ما به این فهم، نیاز نداریم. آنچه ما می فهمیم -صرف نظر از اینکه در کدام خانه باشیم!- این است: «پدران ما زنده اند، چون ما هستیم». آنچه این ملت شهیدپرور می فهمد، این است: «شهدای خمینی زنده اند، چون بسیجیان خامنه ای هستند».
آهای دشمن! علیرضا از پدرش هسته ای تر خواهد شد و به کوری چشم شما، شعار استراتژیک ما این است: «شرکت در انتخابات، رای دادن به خون شهدای هسته ای است».
 
 

یک نامه غیر سیاسی

 

نامه ی برادر خوبم محسن اقبال از دانشگاه قم به برنده "حیوانات طلایی و نقره ای":

 
آقای فرهادی سلام!
در این شلوغی که همه برای تبریک گفتن به شما از همدیگر سبقت می‌گرند، از عباس کیارستمی خودمان که او هم در گرفتن جایزه‌های بین‌المللی دستی بر آتش دارد و مسعودکیمیایی و رضا میرکریمی، آقا مجید مجیدی عزیز و رسول صدر عاملی گرانقدر و احمدرضا درویش دوست داشتنی و رضا کیانیان(سلحشور تنهائی‌های من) و بهرام رادان و خانم میلانی همچنین بازیگر محبوبم حمید فرخ نژاد و حبیب رضایی گرفته تا همین جناب خزاعی خودمان و جواد خان شمقدری و عادل فردوسی پور و به صورت محرمانه هم کمال خان تبریزی و البته مهم‌تر از همه که با صدای یواش‌تر می گویم، سرکار خانم ویکتوریا نولاند  سخنگوی وزارت خارجه آمریکا! به تو تبریک می‌گویند، چرا من یک دانشجوی قمی، در این بین سهمی نداشته باشم و به شما که البته مرا نمی‌شناسید تبریک نگویم؟! پس همین جا به شما اصغر سینمای ایران که با به احتزاز در آوردن تصویردودی کشورم توانستی جایزه‌های مللی و بین‌المللی را درو کنی تبریک می‌گویم و امیدوارم توفیقات روز افزونت را شاهد باشیم.

آقای فرهادی!
نامه‌های زیادی در این چند روز برایتان نوشته‌اند! خیلی‌هاشان تبریک بوده! خیلی‌هاشان هم گله گذاری! بعضی‌هاشان نامه را در روزنامه چاپ کردند بعضی‌ها هم ترسیدند مخفیانه و محرمانه به تو تبریک گفتند! اما چند خطی هم من برایت نامه می‌نویسم چند خط نامه غیر سیاسی!

همه کسانی که در این یک سال به نحوی فیلم تو را دیدند و نقد کردند چه مثبت و چه منفی! به نحوی با نگاه سیاسی به قضیه نگاه کردند! البته خودت هم خوب می‌دانی که اگر اسکاری گرفتی آن هم سیاسی بوده نه هنری! و گرنه چه لزومی داشت سرکار خانم نولاند تبریک بگوید موفقیتت را! بگذریم از آفرین گفتن رضا ربع پهلوی که قرار من با تو در این نامه چیز دیگریست!

می‌خواهم چند خطی فرهنگ غیر سیاسی برایت مشق کنم! اصغر جان! اگرچه از مضمون و محتوای فیلمت به واقع راضی نبودم و آن چیزی که عینک دودی تو برایم روایت کرد را قبول نداشتم، ولی هیچگاه نگاهم هم به فیلم تو سیاسی نبود! چرا که همین فیلم تو مگر نبود با وساطت همین دوستانت در معاونت سینمایی مجوز ساخت گرفت؟ پس فیلمت را فیلم همین نظام می‌دانستم که در همین جا هم جایزه گرفته بود!

وقتی فیلم جایزه گرفتنت را در برلین به یکی از همین دوستانی که تاثیر بسیار زیادی در رفع مانع از ساخت فیلم تو داشت نشان دادم خیلی جا خورد! فکر نمی‌کرد تو باشی که اینچنین دوان دوان به سمت گلدن گلوب میروی و دستت را به سوی مدل ایتالیایی دراز می‌کنی و می‌فشردی دستش را! اصلا بی‌خیال! شاید افتخاری باشد برای تو که با جولی عکس گرفتی و از مدونا جایزه! قرارمان این بود که چند خطی فرهنگ غیر سیاسی مشق کنیم!

اما هرچه بالا و پائین میزنم یک چیز را به واقع نمی‌فهمم! اصغر آقا! به نظر شما کودک چهار ساله از سیاسی بازی‌های ما چیزی می‌فهمد؟ کودک چهار ساله انتهای چیزی که می‌فهمد لذت داشتن یک اسباب بازی زیبا به همراه کمی از لذت دیدن کارتون پلنگ صورتی و بی‌نهایتتر از آن، داشتن محبت پدرش را! سیاست یک کودک چهارساله در چارچوب لوس کردن خودش برای پدر رقم می‌خورد تا مگر پدر، فرزندش را از روی زمین بردارد و روی شانه‌هایش بنشاند و بر دست و پای کوچکش بوسه زند! این اتفاق را حتما خودت نیز در زندگی تجربه کرده‌ای! پس کودک چهارساله هم سیاست دارد. سیاستی برای کسب سیمرغ بلورین محبت پدرش! پس سیاسی بازی امثال تو و آدم‌های دور و اطرافمان زمین تا آسمان باسیاست کودک چهارساله فرق می‌کند که از قضا کودک چهار ساله نامه ما، در همین ایامی که جنابعالی در سفرهای کسب جایزه هستید پدرش را به صورت بسیار نامردانه‌ای ترور کردند!
 
مدعیان اصلی این ترور، به پاس ارمغانی که تو برایشان فرستادی اکنون برایت فرش قرمز پهن کرده‌اند و 'حیوانات طلائی و نقره‌ای' ارزانی‌ات داشته‌اند و برایت تابعیت خودشان را هدیه می‌دهند و تو نیز به شکرانه این همه ایران دوستیشان با کمال افتخار به گرمی دستان سردشان را می‌گیری و برای اعتلا و افتخار سینمای ایران عکس به یادگار می‌گیری! کسانی که به تو نخل و خرس و احتمالاً مجسمه زرین می‌دهند قاتلان پدر کودک چهار ساله بی‌خبر از شهادت پدر هستند! این صحبت من به هیچ‌وجه قصد کمرنگ کردن اعتبار هدایای تو را ندارد و اصلا گوارایت باشد این جایزه‌ها!x

اصغر خان! لال شوند کسانی که نمی تواند تحمل کنند سخنت را که گفته‌ای ما ایرانی‌ها صلح طلبیم! اما به نظرت این کودک ۴ ساله جنگ‌طلب است؟ به نظرت کودک چهارساله نامه ما اگر بفهد که در کنار صلح طلبیت نامی از پدرش نبرده‌ای در مورد تو چه فکری خواهد کرد؟ یا اگر بداند کسانی که به تو جایزه داده‌اند از خبر کشته شدن پدرش شادمانند و جشن گرفته‌اند، چه فکری می‌کند؟ اگر کودک چهارساله قصه ما بفهمد که برای جعفر پناهی سینه چاک می‌کنی و دوست داری دختر عریانِ این روزهای یوتیوب و فیگارو به ایران باز گردد و اگر می‌توانست این بار به جای درباره الی ات، درباره گُلی ات را بازی کند، در حالی صدای انفجار خودروی پدرش در سوت و کف گلدن کلوب تو گم شده، تو را چگونه در ذهنش ترسیم خواهد کرد؟ اصغر خان یادم هست ترمه و سیمین را به خاطر دروغ از ایران بردی؛ حیف نیست که کودک چهارساله به خاطر نفرت تو را به ایران راه ندهد؟ جناب فرهادی! می‌دانم که می‌دانی و حتی کودک چهارساله هم می‌داند که برای زنده نگه داشتن نام پدرش نه نیازی به نادرت هست و نه نیازی به  سیمینت و نه حتی به ترمه! این شمائید که برای جلب لطف و محبت کودک چهارساله به او نیازمندید! و اگر تو لذت دست دادن با جولی و جایزه گرفتن از مدونا را با نفرت کودک چهارساله عوض می‌کنی، پس شیر و خرس و سیمرغ و نخل و آدمک برا تو! لطف و محبت کودک چهارساله برای من!

پ.ن: این نامه سیاسی نبود!